تبليغاتX
ساختارنوین

ساختارنوین

پندهایی زیباازحضرت عیسی (ع)

 

خوشا به حال آنان که نیاز خود را به خدا احساس می کنند، زیرا ملکوت آسمان از آن ایشان است.

خوشا به حال آنان که مهربان و با گذشت اند، زیرا از دیگران گذشت خواهند دید.

خوشا به حال پاکدلان ، زیرا خدا را خواهند دید.

گمان مبرید که آمده ام تا تورات موسی و نوشته های سایر انبیاء را منسوخ کنم ؛ من آمده ام آنها را تکمیل نمایم و به انجام رسانم.  هر که احکام خدا را اطاعت نماید و دیگران را نیز تشویق به اطاعت کند، در ملکوت آسمان بزرگ خواهد بود.

 او (خدا) آفتاب خود را بر همه می تاباند؛ چه بر خوبان، چه بر بدان، باران خود را نیز بر نیکوکاران و ظالمان می باراند.

از کسی ایراد نگیرید تا از شما نیز ایراد نگیرند. زیرا هر طور که با دیگران رفتار کنید، همانگونه با شما رفتار خواهند کرد. چرا پر کاه را در چشم برادرت می بینی، اما تیر چوب را در چشم خودت نمی بینی؟ چگونه جرأت می کنی بگویی : اجازه بده پر کاه را از چشمت در آورم ، در حالی که خودت چوبی در چشم داری؟

بخواهید تا به شما داده شود، بجویید تا بیابید، در بزنید تا به روی شما باز شود، زیرا هر که چیزی بخواهد، به دست خواهد آورد، و هر که بجوید ، خواهد یافت . کافی است در بزنید که در به رویتان باز می شود.

آنچه می خواهید دیگران برای شما بکنند، شما همان را برای آنها بکنید.

+ نوشته شده در  89/10/30ساعت 13:27  توسط   | 

هیروشیما قلب بشریت

 

در نخستين ساعات روز ششم اوت ‌١٩٤٥(‌١٥ مرداد ‌١٣٢٤) بمب افكن‌ آمريكايي ‌B-29 به نام "انولاگي" (Enola Gay) از جزيره "تين‌جان" به هوا برخاست و به سمت ژاپن حركت كرد. هدف نخست اين بمب افكن شهر هيروشيما بود. اين شهر در آن زمان تقريبا ‌٣٠٠ هزار تن جمعيت داشت و يك مركز نظامي مهم متشكل از ‌٤٣ هزار سرباز به شمار مي‌آمد.
اين بمب افكن كه هدايت آن را سرهنگ پل تيبتز بر عهده داشت، قبل از رفتن به ارتفاع ‌٣١ هزار پايي در نزديكي منطقه هدف در ارتفاع پايين و به صورت اتوپايلوت (خلبان خودكار) پرواز كرد. انولاگي تقريبا ساعت ‌٨:15 صبح به وقت هيروشيما، بمب اورانيوم ‌٩٧٠٠ پوندي موسوم به "پسر كوچولو" (Little Boy) را روي شهر هيروشيما رها كرد. سرهنگ تيبتز براي اجتناب از موج ضربه‌يي احتمالي ناشي از انفجار بلافاصله از محل فاصله گرفت.
اين بمب ‌٤٣ ثانيه پس از رها شدن در ارتفاع ‌١٩٠٠ پايي شهر هيروشيما و درست بالاي سر يك زمين رژه كه سربازان ارتش دوم ژاپن در آن در حال نرمش بودند، منفجر شد و شدت آن تا حدي بود كه بمب افكن انولاگي را در فاصله ‌١١/٥ مايلي محل انفجار به لرزه در آورد. 

هيچ كس به طور قطع نمي‌داند كه در نتيجه حمله‌ي آمريكا به هيروشيما چند تن كشته شدند اما به طور ميانگين ‌١٤٠ هزار تن در اين انفجار و يا به دليل تبعات آن كشته شدند.
انفجار اوليه، گرما و حرارت و تاثيرات ناشي از تشعشعات راديو اكتيو، احتمالا به كشته شدن ‌٧٠ هزار تن انجاميد. در پايان سال ‌١٩٤٥ به دليل تاثيرات باقي مانده‌ي ناشي از باران راديو اكتيو و ديگر تبعات،‌ تلفات حمله‌ي اتمي به هيروشيما به حدود ‌١٠٠ هزار تن رسيد. به دليل بروز سرطان‌ها و ديگر اثرات بلندمدت مواد راديو اكتيو مجموع تلفات پنج ساله‌ي اين حمله حتي بر اساس برخي برآوردها به ‌٢٠٠ هزار تن رسيد.
برخی تصاویر این فاجعه

 


+ نوشته شده در  89/07/22ساعت 15:47  توسط   | 

برنده جایزه صلح نوبل 2010

 

برنده چینی جایزه صلح امسال



 

 شیائوبو، استاد ادبیات و نویسنده‌ی چینی، سال گذشته میلادی (2009)، به اتهام تلاش برای تضعیف و سرنگونی نظام در چین به 11 سال زندان محکوم و در حالی به عنوان برنده جایزه صلح نوبل انتخاب شد که دوران محکومیت خود را در زندان سپری می‌کند.

وی یکی از مولفان کتاب "منشور 08"؛ فراخوانی برای اصلاحات سیاسی و حقوق شهروندی و یکی از رهبران اعتراضات دانشجویی سال 1989 چین است.

در پی انتخاب شیائوبو به عنوان برنده صلح نوبل، سخنگوی وزارت امور خارجه چین ضمن انتقاد از انتخاب هیأت نروژی، این انتخاب را توهین به ارزش‌های جایزه صلح خواند و افزود، این انتخاب سبب تیرگی مناسبات پکن و اسلو خواهد شد.

کمیته حقوق بشر سازمان عفو بین‌الملل با ابراز خرسندی از انتخاب شایسته شیائوبو به عنوان برنده صلح نوبل در سال 2010، خواستار آزادی وی و دیگر زندانیان سیاسی این کشور شده است.

گفتنی است، تاکنون اطلاعاتی درباره اظهارات شیائوبو پس از پیروزی در تصاحب جایزه صلح نوبل منتشر نشده است.
برخی تحلیل‎گران امور بین‎الملل بر این باورند که جایزه صلح نوبل در اساس جایزه‎ای سیاسی و در جهت اهداف غرب اهدا می‎شود و در اصل ارتباطی با صلح ندارد.
سال گذشته نیز جایزه صلح نوبل به باراک اوباما، رییس جمهور امریکا اهدا شد .
با این حال در فهرست برندگان جایزه صلح نوبل اسامی کسانی چون آلبرت شوایتزر، پزشک نیکوکار آلمانی و مارتین لوترکینگ، یکی از رهبران سیاهپوست ضد نژادپرستی امریکا نیز به چشم می‎خورد.



 

+ نوشته شده در  89/07/21ساعت 15:34  توسط   | 

سیما سمر، نامزد جایزه صلح نوبل شد

 

سیما سمر رئیس کمیسیون حقوق بشر افغانستان نامزد جایزه صلح نوبل شد، سال گذشته نیز نام او در فهرست نامزدان این جایزه بود و تا فهرست نهایی که در آن سه نفر بیشتر نبودند، نیز پیشرفت. اما سرانجام جایزه سال گذشته صلح نوبل نصیب باراک اوباما رئیس جمهوری آمریکا شد.

اگرچه معرفی باراک اوباما به عنوان برنده صلح نوبل، انتقاد ها و سر و صداهایی را نیز در پی داشت، منتقدان این اقدام کمیته جوایز نوبل، می گفتند باراک اوباما هنوز کاری نکرده است. اما کمیته نوبل اعلام کرد این جایزه را بخاطر "تلاش فوق العاده برای تقویت دیپلماسی بین المللی و ترغیب به همکاری میان مردم" به آقای اوباما می دهد.

کمیته نوبل تلاش های آقای اوباما برای تقویت موضع نهادهای بین المللی و ترغیب به خلع سلاح هسته ای را نیز مورد تاکید قرار داد.

کمیته نروژی نوبل در هنگام اعلام نام برنده جایزه صلح نوبل در بیانیه ای عنوان کرد: "بسیار به ندرت کسی به اندازه آقای اوباما توجه جهانیان را به خود جلب کرده است و در مردم خود امید به آینده ایجاد نموده است."

لیوزیاوبو یک ناراضی چین و سویتلانا کنوش ینا یک فعال حقوق بشر در روسیه از دیگر نامزدان مطرح دریافت صلح نوبل امسال هستند.
اما کریستیان برگ هارپویکن رئیس انستیتوت صلح در اوسلو – نهادی که در مورد جایزه صلح همیشه پیش بینی های درست کرده می گوید، برای جایزه صلح نوبل سال ۲۰۱۰ سیما سمر رییس کمیسسون مستقل حقوق بشر افغانستان بخت بیشتری دارد.

سیما سمر در سال ۲۰۰۸ میلادی از سوی دولت افغانستان برای احزار مقام کمیساریای عالی حقوق بشر سازمان ملل متحد نیز معرفی شده بود.

در اعلامیه ای که وزارت خارجی افغانستان به این مناسبت منتشر کرده بود آمده بود:" انتخاب بی نهایت شایسته خواهد بود."

سیما سمر در سال ۱۹۵۷ میلادی در ولایت غزنی افغانستان به دنیا آمد و تحصیلات خود را در رشته پزشکی در دانشگاه کابل به پایان رساند.

او از سال ۱۹۸۴ تا ۲۰۰۲ میلادی، زمانی که افغانستان درگیر جنگ بود، در خارج از این کشور اقامت داشت و در عرصه های اجتماعی به پناهجویان افغان در کشورهای خارجی کمک می کرد.

پس از فروپاشی حکومت طالبان در افغانستان، گروههای افغان شرکت کننده در اجلاس بن و سازمان ملل متحد سیما سمر را در دسامبر سال ۲۰۰۲ میلادی به معاونت رئیس دولت و سپس، نخستین وزیر امور زنان افغانستان برگزیدند.

خانم سمر بعد از پایان کار دولت موقت افغانستان به ریاست کمیسیون مستقل حقوق بشر این کشور منصوب شد.

او حالا در عین زمان، گزارشگر ویژه سازمان ملل متحد در سودان است.

خانم سمر تا حالا دهها جایزه بین المللی در عرصه فعالیت های حقوق بشری از آن خود کرده است.

 

+ نوشته شده در  89/07/11ساعت 15:21  توسط   | 

وقتی طالبان سیا سی شوند چی کار می کنند؟

دادگاه طالبان حکم می دهد تا گوش و بینی عایشه بریده شود و شوهر عایشه شخصا" این کار را در دامنه یکی از کوه ها در ارزگان انجام می دهد. عایشه در آنجا تنها رها می شود تا در نتیجه خونریزی بمیرد.

عایشه دختر افغانی که شوهرش بینی و گوش هایش را بریده بود، حالا برای عملیات جراحی پلاستیک راهی آمریکا شده است.
 
به گزارش بولتن نام عایشه هجده ساله اخیرا و پس از آن در سرخط خبر های جهانی قرار گرفت که یک تصویر او بر روی جلد مجله مشهور تایم چاپ آمریکا منتشر شد. هرچند قرار است این مجله دوشنبه آینده به صورت رسمی منتشر شود اما چاپ جلد این مجله در سایت اینترتی تایم واکنش گسترده ای در رسانه های غربی به دنبال داشت و مباحث زیادی را در مورد وضعیت زنان در افغانستان و سرنوشت آنها در صورت خروج نیروهای بین المللی از این کشور برانگیخت.
 
در کنار تصویر مثله شده عایشه بر روی جلد مجله تایم این تیتر به چشم می خورد: «اگر ما افغانستان را ترک کنیم، آنجا چه اتفاقی می افتد.»
 
منتقدان حضور نیروهای خارجی در افغانستان این اقدام مجله تایم را "باج گیری عاطفی" خوانده و آن را محکوم کرده اند اما آنانی که از پیامدهای ترک افغانستان از سوی جامعه بین المللی در هراس اند، آن را یک اقدام شجاعانه و سمبولیک در معرفی عمق فاجعه در این کشور می دانند.
 
زنان برای زنان افغان، نهادی خیریۀ است که بی بی عایشه حدود ده ماه را در "خانه امن" مربوط به این نهاد، سپری کرد. یکی از مسئولان این نهاد می گوید که اگر نیروهای بین المللی افغانستان را در وضعیت کنونی ترک کنند، «سرنوشت عایشه می تواند به سراغ بسیاری از خانم های افغان بیاید.»
 
البته او می پذیرد که حتی حالا هم که طالبان بر سر قدرت نیستند، زنان در وضعیت بسیار دشواری بسر می برند اما در صورت برگشت طالبان به قدرت، وضعیت می تواند بسیار بدتر شود.
 
اصل ماجرا
 
 
عایشه زمانی که دوازده سال بیش نداشت، به یک خانواد که ادعا می شود، پسرشان جنگجوی طالبان بوده در ولایت ارزگان به "بد" داده شد.
 
"بد "دادن سنتی است که در بخش های از افغانستان از آن برای حل منازعات خانوادگی و محلی استفاده می شود. کاکا(عموی) عایشه یکی از بستگان فردی را که بعدا" شوهر عایشه شد، به قتل رسانده بود و براساس رسمی که در برخی از مناطق افغانستان رایج است برای پرداخت خون بها، پدر عایشه او و خواهرش را به بستگان خانواده قربانی، به "بد" داد.
 
وقتی عایشه به سن بلوغ رسید، با فردی که گفته می شود یک جنگجوی طالب بوده است ازدواج می کند اما شوهر او اکثرا" در حالت خفا بسر می برده و عایشه و خواهرش بیشتر با بستگان شوهرش زندگی می کردند.
 
عایشه گفته است که بستگان شوهرش با او و خواهرش مانند بردگان برخورد می کردند و آنان را پیوسته مورد ضرب و شتم قرار می دادند.
 
عایشه از این شکنجه فرار می کند اما بستگان شوهرش او را در قندهار می یابند و به ارزگان باز می گردانند.
 
گزارشگر تلویزیون سی ان ان در افغانستان نوشته است که عایشه در بازگشت به ارزگان برای نخستین بار شوهرش را می بیند. شوهرش از پاکستان بازگشته بوده تا او را به اتهام "بی عزت ساختن و شرمسار ساختن خانواده اش" در دادگاه طالبان محاکمه کند.
 
دادگاه طالبان حکم می دهد تا گوش و بینی عایشه بریده شود و شوهر عایشه شخصا" این کار را در دامنه یکی از کوه ها در ارزگان انجام می دهد. عایشه در آنجا تنها رها می شود تا در نتیجه خونریزی بمیرد.
 
گروهی از سربازان خارجی که درحال گشت زنی بوده به عایشه بر می خورند و او را به درمانگاه می برند. آنها پس از آن عایشه را به کابل منتقل می کنند و در خانه امن مربوط به نهاد خیریه ای زنان برای زنان افغان در کابل می آورند.
 
خواهر ده ساله عایشه هنوز هم در ارزگان زندگی می کند و از سرنوشت او اطلاعی در دست نیست. عایشه می گوید درحال حاضر بزرگترین آرزوی او این است که بینی از دست داده اش را باز یابد.
 
سوء استفاده از زنان
 
               
 
در حالی که عایشه حالا برای بازسازی صورتش به آمریکا برده شده است، شماری زیادی از زنان دیگر در افغانستان هستند که سرنوشت مشابه او را داشته و دارند اما شاید این فرصت برای آنان هرگز میسر نشود.
 
سازمان ملل متحد برآورد می کند که حدود نود درصد از زنان افغان با نوعی سوء استفاده و خشونت خانوادگی مواجه هستند. ایستر هاینمن از نهاد زنان برای زنان افغان میگوید: «عایشه نمونه ای از هزارها زن در افغانستان و سراسر جهان است که با چنین خشونت و یا هم بدتر از آن روبرو هستند.»
 
در هر حال شماری امیدوارند همانگونه که تصویر نمادین دختر افغان بر روی جلد مجله نشنال جیوگرافیک در سال 1985، وضعیت دشوار زنان افغان را در نتیجه تجاوز شوروی سابق نشان داد، صورت عایشه بر روی جلد مجله تایم نیز عمق فاجعه وضعیت زنان افغان را در حال حاضر به جهانیان نشان دهد.
+ نوشته شده در  89/07/01ساعت 14:30  توسط صابرحسینی  | 

کشاورزان بادغیس برای جنگ با مگس خربزه مسلح شدند

سرانجام بیش از 21 هزار کشاورز چهار شهرستان ولایت بادغیس در غرب افغانستان راه های مبارزه و کنترل با مگس خربزه را آموزش دیدند.
برنامه ی آموزش این کشاورزان که در سه ماه گذشته توانسته اند روش های تخصصی کنترل مگس خربزه را آموزش ببینند؛ از سوی کارمندان دفتر ( آسید ) دفتر همکاری های توسعه بین المللی دولت اسپانیا صورت گرفته است.

به گفته مسئولان این موسسه ؛ بیش از 80 درصد از کشاورزان شهرستان های قادس، آب کمری، مقر و قلعه نو ولایت بادغیس زیر پوشش این دور از برنامه های آموزشی قرار گرفته اند.

زنان و نوجوانان نیز شامل این دوره آموزشی شده اند.
براساس گزارش موسسه آسید، ترویج روش های کنترل و مبارزه با مگس خربزه، سبب شده کشاورزان ثمر خوبی از پالیز های خربزه و هندوانه به دست بیاورند.

به باور کارشناسان کشاورزی، بهره برداری از روش های تخصصی کنترل آفات نباتی، سبب افزایش حاصلات کشاورزان و رشد اقتصادی آنان می شود.

مسئولان دفتر آسید گفته اند: " کمتر از 13 کیلو شفیره  (پیوپا) مگس خربزه را توسط کشاورزان آموزش دیده از کشت زار های خربزه های آفت زده جمع آوری و کیلویی 500 دالر امریکایی خریداری نموده اند.

شفیره بخشی از مرحله دوره ی حیات مگس خربزه است که کشاورزان با کنترل جدی می توانند، از گسترش  این آفت، به صورت چشمگیر جلوگیری نمایند.

برای جمع آوری شفیره مسئولان می گویند: " برای شماری از کشاورزان لوازم مورد نیاز جمع آوری آفت مگس خربزه را توزیع نموده اند.

براساس همین گزارش؛ مسئول حفاظه نباتات دفتر همکاری های توسعه بین المللی دولت اسپانیا ( آسید ) اضافه گفته است، شعبه حفاظه نباتات آسید 46 نفر مامور و ناظر ساحوی را در چهار شهرستان بادغیس فعال ساخته است که با کشاورزان همکاری انجام می دهند.

مگس خربزه از بزرگترین مشکلات کشاورزان بادغیس به شمار می آید که همه سال وجود این آفت نباتی در کشت زار های کشاورزان ضربات سنگینی را به کشت زارها وارد ساخته است.

با این حال مسئولان زراعت بادغیس می گویند: " هر چند آفت مگس خربزه از گراف بالایی برخوردار است، اما با آن هم انتظار می رود حاصلات امسال در بادغیس نسبت به چهار سال گذشته در بر داشته باشد.

هم اکنون در بادغیس بیش از 12 هزار هکتار زمین پالیز ( هندوانه و خربزه )  کشته شده است که این رقم بی سابقه بوده است.
+ نوشته شده در  89/06/30ساعت 22:12  توسط   | 

طالبان وسیاست...

بدون شرح

http://files.afghanpaper.com/pics/201009/201009131910502005.jpg

+ نوشته شده در  89/06/29ساعت 15:0  توسط صابرحسینی  | 

قصه بازرگان وطوطي

يكي بود يكي نبود  در روز گاران قديم بازرگاني يك طوطي داشت.بازرگان يك روزتصميم گرفت كه به هندستان برود.او اماده رفتن شد.هنگامي كه مي خواست خدا حافظي كند همه اطرافيان را جمع كرد.انان را كه نمي خواست ببرد مشخص كرد .به انان كه مي خواست با او بيايد دستور داد اماده رفتن شود.بازرگان از انجاي كه خدمت كاران زياد داشت همه را جمع كرد وبه هر كدام به طريقي گفت كه برياشان چه بياورد؟هر يك از انان با احترامبه بازرگان خواسته شان راگفتند.مرد بانيكي به سراغ طوطي اش رفت  از انجاي كه طوطي قشنگ اش را دوست داشت از او خواست بگويد چه تحفه اي مي خواهد از سر زمين هندوستان برايش بياورد.طوطي چند بار دور قفس چرخيد .خودش را به ميله باريك قفس چسپاند وبعد از چند لحظه تفكر به بازر گان گفت وقتي انجا طوطي ديدي ؛حال مرا به انا بگو.بگو كه به شما طوطيان سلام رساند وارزوي ديدار شمارا دارد و هوچنين خواهان كمك وياري از شما  مي باشد.بازر گان كه سرش پاين بود به حرف طوطي گوش مي داد .چند بار به علا مت تايد كه حرف اورا فهميده است سرش را تكان داد .طوطي دوباره شروع كرد به حرف زدن ...به طوطيان بگو ايا درست است من در فراغ شما جان دهم ؟ايا درست است شما در بهترين چمنزار ها با شيد ومن در زندان ؟شما در گلستان ومن در اينجا؟طوطي دوباره خاموش ماند .بازر گان به كاروان دستور حركت داد.كاروان راه افتاد .طوطي دوباره غوغا كرد وبه بازرگان گفت اي خواجه سحر گاهي از اين پرنده ناتوان در ميان چمن ياد كن .بازر گان پذرفت پيام او را به طوطيان برساند.روز ها وشب ها مي گذ شت .بازر گان از هر ابادي كه مي گذشت  بشتر از گذشته احساس سرزندگي وشادابي مي كرد.يك روز قبل از حركت از هندوستان به يادش امد كه به طوطي اش چه قولي داده است.به يادش امد كه چه پيغامي را طوطيان بگويد.به يكي از منهطق سر سبز كه رسيد دستور داد كاروان متوقف شوند .بازر گان از اسب پياده شد.چند قدمي ميان سبزه راه رفت.به اطرافش خوب نگاه كرد.دستانش را دور دهانش حلقه كردودادزد...از طوطي براي طوطيان هند پيامي دارد .او چندين بار صدا زد .چند طوطي پرزنان ئوبه رويشان نشستند .بازرگان خوشحال شد.احساس كرد يكي از بهترين كارهاي اين سفر را انجام مي دهد .او روبه طوطيان كردوگفت  اي پرنده زيبا طوطي دارم در قفس ...طوطي من پيامي دادبه شما  وگفت كاري بكنيد  كه مثل شما ازاد باشدبتواند زندگي ديگري بدست بياورد ناگهان طوطي پرزنان روبروي بازر گان خودش را انداخت .چند بارروي زمين غلط خورد .پرش را باز بسته كرد منقار كوچك ا را به زمين زد .تكاني شديدي خورد وجان داد ...طوطيان ديگر با ناله وغوغاي از كاروان دور شد.بازرگان از اين كارش ناراحت شد.خودش را چندين بار ملا مت كرد وفكر كرد شايد اين طوطي نسبتي با طوطي اش دارد .او با كف دست به پيشاني اش كوبيد وگفت واي بر من باعث مردن اين حيوان شدم.واي...چرا اين كار را كردم ؟چرا اين حرف نا پخته را زدم ؟واي زندگي اورا اتش زدم...بازرگان بعد از روزهاي طولاني به خانه بر گشت .بعد از رفع خستگي به هر يك از بست گانش تحفه اي داد.او كه مشغول دادن اين تحفها بود ناگهان در جا ايستاد .رنگش پريد .سرش را چند بار بالاو پاين كرد  روبه روي طوطي كه رسيد طوطي با خوشحالي گفت ارمغان بنده چيست؟بازر گان خاوش ماند .طوطي اصرار كرد كه هر چه ديده وشنيده بگويد.بازرگان بعد از چند بار من من كنان گفت از كرده اش پشيمان است. كاش پيام تو را نمي گفتم طوطي گفت:چه شده خواجم من؟چه شده؟بازر گان گفت:پيام ناله هاي تورا به جمعي از طوطيان رساندم .يكي از ميان انان كه نمي دانم چه نسبتي با شما داشت از درد ورنجي كه حس كرد زهره اش تركيدو كرزه كنان جان داد /حالا من از كرده ام پشيمانم ...چه فايده طوطي مدتي بي درنگ به سيم قفس چسپيد .چندبار دور خودش چر خيد .بالهايش را محكم به هم كوبيد .وقتي بازرگان جلوتر رفت ديد طوطي اش مثل برگي كه باد مي زند مي لرزذ.او نگران شد.قفس را لاي دستان اش گرفت .واي طوطي ام واي طوطي بعد از لهظاتي از ديوار قفس پاين افتاد .چند بار كه لرزيد پاهايش تكاني خورد وبع ارام به گوشه اي ماند .مرد با هر دو دست به سرش كوبيد ...واي ...طوطي ام مرد واي دريغ از طوطي خوش اوازم دريغ به اي طوطي كه روح روانم با او زنده بود .چه كار كردم؟ ...بازر گان در قفس را باز كرد .طوطي را گرفت .هنوز بدن طوطي مرده داغ بود .او طوطي را به گوشه گذاشت .طوطي از جا پريدوبر شاخه بلند نشست .بازر گان از كار طوطي حيران ماند .پاي درخت رفت وگفت طوطي چه رازي در كار توبود؟ان پرنده انجا چه كرد كه تو ياد گرفتي ؟طوطي گفت :ان پرنده با عمل مرا اندرز داد وگفت :نواي خوش ونشاط را رهاكن زيرا ان تورا اسير كرده است ...براي رساندن اين پيام خودرا مرده سا خت ؛وپند داد چون من بمير تا ازاد ورها شوي...طوطي بعد از دادن چند پند به خواجه از او خدا حافظي كرد.خواجه با خود فكر كرد جان من حقير تر از جان طوطي نيست ؛من بايد دنباله رو چنين رهي بروم ..بايد من هم به ازادي برسم .بايد از اين قفس كه خودم برايم ساخته ام ازاد شوم . او از جا بر خواست .حركت كرد .غروب بود .سياهي همه  جا را گرفته ؛او حركت كرد كه به روشنايي برسد...

 

+ نوشته شده در  89/06/21ساعت 13:53  توسط صابرحسینی  | 

من از جهاد بیزارم


از زبان یک طالب !

غلام سرور " طالب العلم " ی که گاهی آرزوی اشتراک در جهاد داشت !

 

 

 


 

 

من، از ده سال قبل در یکی از مدارس شهر " چال باوری "، کویتۀ پاکستان مصروف آموزش بودم، که از این مدرسه نیز به سان مدارس دیگر در کویته، تعداد زیادی از دوستان هم سبقم برای اشتراک در جهاد به افغانستان میرفتند.
در کویته ملایان پاکستانی و افغان، همیشه برای ما چنین تبلیغ میکردند که کفار آمده اند و کشور – افغانستان – را اشغال کرده اند. جنگ صلیبی جریان دارد و این فریضه دینی ماست تا وظیفه انسانی و ایمانی مان را بجا آریم؛ و با اینها ما را نیز برای جهاد آماده میساختند.
برای ما می سپردند که در گام نخست باید سربازان اردو و پولیس ملی را به قتل برسانیم، زیرا آنها با کفار همکاری می کنند و حیثیت چشم آنها را دارند.
در ماه سنبله سال روان من نیز همراه با سه تن دیگر از دوستان مدرسه یی ام ، به ولایت قندهار افغانستان، به نیت اشتراک در جهاد روانه گشتم.
وقتی سرحد را از چمن پاکستان به جانب سپین بولدک عبور کردیم، به گروه های کوچک دو نفری منقسم شده، از هم جدا گشتیم ولی بعدا در محلی از قبل مشخص شده در قندهار همدیگر مان را پیدا کردیم.
پس از توقف یک شبه در شهر قندهار، به جانب ولسوالی های پنجوایی، سنجری و میوند رفتیم. ما چهار نفر از دوستان در سنجری و ژری با هم یکجا بودیم، اما هنگام آمدنم به ولسوالی میوند تنها یکی از دوستانم با من بود.
نزدیک به یک ماه در ولسوالی میوند بودم و گاه گاه به بازار گرشک هم میرفتم، در یخچال، میرمندو، سراج و مناطق دیگر آن اطراف همراه با دوستان بسربردم.
به کاروان های بسیاری مربوط به نیرو های خارجی، در میوند حمله ور میشدیم و وسایط آنها را به آتش می کشیدیم.
اما بیشتر افراد اردو و پولیس ملی را به قتل میرسانیدیم. که بعد از حادثه، دوستان به کویته زنگ میزدند و بزرگان شانرا آگاه میساختند.
در کنار اینها، من بار ها شاهد آن بودم که تعداد زیادی از افراد بیگناه توسط دوستانم آورده میشدند. یکی را به اتهام جاسوسی گرفتار کرده بودند، دیگری را به اتهام همکاری با حکومت، سومی را به اتهام کار برای موسسه و دولت، و آن دیگری را اتهام معلمی و ... – در متن پشتو واژه " تور " بکار رفته که معادل آن درفارسی " تهمت " است –
من که نزدیک به دو ماه را در قندهار سپری کردم، تنها در عملیات تعرضی سهم گرفته ام و کسی را به اتهام جاسوسی به قتل نرسانیده ام، و نه هم در چنین اقدامات سهم داشته ام. کسی که در تمام عمرش خون مرغی را هم نریخته باشد، ریختن خون انسان واقعا برایش کارسختی است. – این از شمار همان طالبان است که کرزی، چشم درد به دنبال شان می گردد ! یعنی ریختن خون انسان کاریست سخت؛ اما نه نا ممکن! اگر " کافر " باشد چه آقای غلام سرور؟؟؟-
بتاریخ 25 م ماه میزان، دوستان ما چند عراده بس مسافربر را از شاهراه خارج کرده و پنجاه تن از مسافران آن بس ها را به یکی از مناطق دور دست کوهی ولسوالی میوند بردند. وقتی من از دوست خود در مورد هویت مسافرین پرسیدم، او در جواب گفت که افراد اردوی ملی را دستگیر نموده ایم. به ما چنین گزارش رسیده است.

 

 

 


وقتی من به آنجا رسیدم، دیروقت روز بود و مسافرین همه هراسان بودند. رنگ صورت همه پریده و تماما زرد شده بود. بیشتر این مسافران تازه جوانان بودند. قوماندان ما به آنها گفت:" گاهیکه شما از کابل به جانب قندهار در حرکت شدید، به ما گزارش دادند. ما خیلی خوب میدانیم که شما به چه مقصدی آمده اید."
از جمع مسافرین، کسی که دستمال نصواری رنگ به گردن بسته بود، از قوماندان پرسید:" برای چه آمده ایم؟"
قوماندان جواب داد :" بچه های گلاب منگل! شما آمده اید که شامل اردوی ملی شده، برضد ما بجنگید."
آن جوان آغاز کرد به سوگند خوردن که :" به ایمانم سوگند که ما روانۀ هرات هستیم تا برای کار به ایران برویم. سوگند به خدا که گلاب منگل را در تمام عمرم ندیده ام و حتی با او صحبت هم نکرده ام."
مگر قوماندان به او گقت :" ما میدانیم با شما چه کار کنیم. چارۀ شما را خواهیم کرد."
قوماندان رو به سوی طالبان کرده گفت :" بس را مرخص کنید بخیر."
من فکر کردم که شاید بس را رها می کنند؟ اما دوستم بمن گفت که نه! به آن دنیا میفرستندش.
دلم سخت به درد آمد، و آن جوان، قد راست مقابل چشمانم بود. نزدیک شام ، مسافرین را به دسته های چهار و پنج نفره تقسیم کردند. منازلی که مسافرین در آنها جابجا شده بودند، توسط تعداد زیادی از طالبان حفاظت میشدند.
پس از نماز خفتن ، تقریبا 50 تن از طالبان در دهکده گرد آمدند تا در مورد سرنوشت مسافرین فیصله صورت گیرد.
من ، آنگاه به قوماندانم مشکوک شدم؛ که او با تیلفون در کویته با کسی صحبت میکرد. اول نمیدانستم که مخاطبش کیست، اما زمانیکه او از مناطق " پنبتون آباد"،"موسی کالونی" و " کچره رود"، نام برد، مطمین شدم که او در کویته با کسی حرف میزند و از جانب مقابل مشوره می گیرد.
قوماندان به طرف مقابل در تیلفون میگفت :" تازه جوانان اند. بسیاری شان ریش هایشانرا تراشیده اند. درست شبیه انگریز ها اند. اما شما بی خیال باشید، چنان کاری کنم که شما آفرین بگوئید."
قوماندان پس از خداحافظی با طرف، رو بما کرده گفت :" طالبان؛ پس از این آخرین زنگ که باید بیاید، اینها را-مسافرین را- به جهنم خواهم فرستاد."
من حیران شده و با خود میگفتم، که خدایا ما این مسافرین را در میوند دستگیر کرده ایم، چگونه کسانی که در کویته نشسته اند، میدانند که اینها کی هستند ، و با چه مقصدی به کجا میروند؟
غرق همین تفکرات بودم، که تیلفون باز به صدا آمد، و قوماندان پس از سلام و علیک، به طرف گفت:" شما بی خیال باشید، به قران خدا سوگند که یکی را زنده نخواهم گذاشت."
با خود میگفتم، خدایا این مسافرین که سوگند میخورند، برای کار روانۀ ایران اند، پس قوماندان چرا تصمیم قتل شانرا را گرفته ؟ اما باز نمی خواستم قبول کنم که او چنین کاری خواهد کرد؛ میگفتم نه ممکن است رهایشان کند.
بعداً قوماندان به طالبان دستور داد تا بروند و همراه با طالبان دیگر، که از زندان های موقت مسافرین محافظت میکردند، بپیوندند.
در منزلی که من، نگهبان بودم، چهار تن از جوان مسافران در مهمان خانۀ آن زندانی بودند. اگرچه دِر مهمان خانه از عقب قفل بود، با آنهم هر از گاهی سری به آنجا میزدم.
شاید ساعت دوی صبح بود، که صدای تک تک در مهمانخانه برخواست. به آنطرف رفتم، ولی در آن طرف چیزی یا کسی به نظر نمی رسید. به در که نزدیک شدم، دیدم دو تن از جوانان از درز دِر به بیرون نگاه دارند، و دو تن دیگر در کنجی نشسته و بی اختیار می گریند.
پرسیدم چکار می کنید؟ گفت :" او برادر برای خاطر خدا، ما برای کار به ایران روانیم. به قاچاقبر پول داده ایم تا ما را تا آنجا برساند." به او گفتم خاموش شو، که اگر طالبان دیگر آگاه شوند، شما را لت و پار خواهند کرد.
یکی از آنها در حالیکه نفس نفس میزد، گفت:" ببین او برادر، من برادرکوچکتر از خود و سه خواهر دارم. پدر و مادرم هر دو پیر اند، اگر خدا نخواسته بلایی به سر من بیارند، آنها چه خواهند کرد؟"
به او گفتم، برادرکم من چکاری از دستم ساخته است؟ قوماندان را که خود دیدی، مثل گرگ نشسته است و هیچ کس جرئت به او اعتراض کردن هم ندارد.
آن جوان با بیچاره گی گفت :" برای خاطر خدا بما رحم کن." گفتم بس کنید، حالا بخوابید. فردا خواهیم دید که چه میتوانم بکنم، اما کوشش خواهم کرد.
وقتی صبح روز دیگر، آنها را برای ادای نماز بیرون کردم، از قیافه شان معلوم بود که شب را نخفته اند؛ زیرا چشمان شان مثل خون سرخ شده بود و خیلی هم هراسان بودند.
آنها نماز بجا آوردند، و چای صبح را نیز در همان خانه نوشیدند. شاید ساعت هفت صبح بود، که قوماندان فرمان داد در محل مشخصی گرد آئیم.
وقتی به آن محل رسیدیم، تعداد طالب جمع آمده، دو بار بیشتر از مجموع آنها در شب قبل بود.
قوماندان رو بما کرده گفت :" در بارۀ اینها فیصله شده است. اینها همه باید به قتل برسند؛ و این رای جمع علمای ما هست."
من، به قوماندان گفتم، قوماندان صاحب مسافرها که سوگند میخورند که برای کار عازم ایران اند، نه گلاب منگل را می شناسند و نه هم افراد اردوی ملی اند.
جواب داد:" خوب، تو تازه واردی، هنوز با همچو جریانات آشنایی نداری. و افزود که ما و شما اینرا میدانیم که چگونه کسی را به قتل برسانیم، ولی در این باره اختیار فیصله کردن را نداریم، زیرا فیصله را علمای کرام ما میکنند."
قوماندان گفت :" برای مولوی صاحب بسیار زنگ زدم. اما تیلفون شان جواب نمیدهد."
یکی از همراهان فوماندان گفت :" تیلفون او اکثرا خاموش میباشد. شما به وارد شان زنگ بزنید.– نمیدانم وارد کدام وسیلۀ جدید مخابراتیست شاید ؟ مرحبا به طالبان مدارس دینی که با کاربرد فناوری مدرن آشنایی دارند و ما در سرزمین های مرکز تولید آن آلات از آن بی خبریم- "
قوماندان در جواب گفت که وارد شان هم جواب نمیدهد.
آن شخص به قوماندان گفت، وارد او سه شماره دارد، آیا شما به هرسه شماره زنگ زدید؟
قوماندان گفت:" نه، من فقط یک شماره از وارد او را در اختیار دارم."
متعاقبا، آن شخص ، کاغذی را از جیب اش بیرون کرده به قوماندان داد که شمارۀ دیگر وارد بود.
وقتی قوماندان به آن شماره زنگ زد، وصل شد.
قوماندان به طرف گفت :" مولوی صاحب تیلفون شما کار نمیکرد. اگر چه شاید مولوی صاحبان دیگر در مورد با شما صحبت کرده باشند، با آنهم میخواستم مستقیم از شما مشورت بطلبم؟"
در این اثنا قوماندان ، بلند گوی تیلفون اشرا، باز کرد تا همه صدای مولوی را بشنویم.
مولوی صاحب گفت :" بس، من هنگام صدور فیصله در جمع دیگر مولوی صاحبان حاضر بودم. بس، فیصلۀ بنده نیز همان است، سرهای شان را قطع کنید." و با همین خدا حافظی کرد.
قوماندان رو بمن کرده گفت:" دیدی طالب، این فیصلۀ مشترک همه علما بود. حالا قناعت کردی؟"
به او گفتم که قوماندان صاحب، آنها در کویته نشسته اند، از کجا در مورد گناهگاری این مردم میدانند، آیا بزرگان صاحب کرامات اند؟
قوماندان با لحن خشک، بمن گفت :" اگر بزرگ نیستند، کمتر از بزرگ هم نیستند؛ و در مورد اینها نیازی به بگو مگو نیست." بعد فرمان داد :" همۀ اینها را از دهکده بیرون کنید؛ و متوجه باشید که دستهایشان را ببندید."
ما هم افراد را به سواری موترسایکل ها، از دیهه خارج کرده، به سمت تیپه ای در غرب بردیم، که آنجا متوجه شدم که گروه های چهار یا پنج نفری مسافرین، جدا از هم گرد آورده شده، و طالبان مسلح ، در حالیکه به سوی سرآنها نشانه رفته اند، بالای سرشان ایستاده بودند. اما هنوز خیال میکردم ، شاید بتوانم به آن جوانی که بسیار نزدم التماس کرده بودم، کمکی بنمایم.
وقتی آنها را از موترسایکل پیاده کردیم، آن جوان رو بمن گفت:" ما را به اینجا چرا آوردید؟" و با همین شروع کرد به گریه کردن. با صدای بلند میگریست، و مادر و پدر اشرا به کمک می طلبید و خواهران و برادرش را به اسم صدا میزد.
ناگهان از بالای ارتفاع صدای شلیک بلند شد. و همراه با آن آواز ناله و فریاد به آسمان رسید.
در این هیاهو، چشمم به قوماندان افتاد که سوار برموترسایکل، روان بود و با فریاد هرگروه از طالبان را تشویق میکرد.
من همراه با سه طالب دیگر، در آخر ، بالا سر آن مسافران ایستاده بودیم. قوماندان که به نزدیک ما رسید گفت:" منتظر چه هستید ؟ چرا همینطوری به سوی اینها نگاه می کنید؟ بسم الله کنید، بزنید!"
دستانم از حرکت مانده بودند. طالبان همرایم، به سر دوتن مسافر که نشسته بودند، آتش کردند. ولی آن جوان که شب میگریست، و یکی دیگر هنوز زنده بودند و بالای آنها فیرصورت نگرفته بود.
قوماندان بمن گفت :" زود باش کار اینها را نیز تمام کن!"
من به راست و چپ آن جوان، به زمین آتش کردم؛ و متعاقبا جوان مسافر خودش را به زمین انداخت.
اما قوماندان که نظاره داشت گفت :" یا الایها طالب ، چنین نمیشود، اینگونه باید زد. و به پای آن جوان فیرکرد."
مسافر جوان، از شدت درد از جایش پرید، وفریادش بلند شد. قوماندان نزدیک تر آمده ، به سرآن جوان دو تیرشلیک کرد.
قوماندان ،پس از قتل آن جوان، فرمان داد که دیگران با من بیایند، و فقط یک نفر اینجا بماند.
هنگام برگشت، متوجۀ سرهای بریدۀ جوانان مسافر شدم، که در پای تیپه افگنده بودند، و جسد های بدون سر همان بالا باقی مانده بود. با دیدن این صحنه ضمیرم لرزید. و انتهای بربریت و ظلم را زیر نام جهاد دیدم.همانجا با خود فیصله کردم که دیگر طالب نیستم. و همین فردا به خانه ام برخواهم گشت.
فردا به کنار جاده آمده و در یکی از بس های میوند سوار شدم، که در جمع مسافرین صحبت از حادثه قتل چهل تن مسافر به دست طالبان بود.
من، همیشه تصور میکردم که حالت در افغانستان درست همانگونه است که من در کویته شنیده بودم. اما دانستم که اینجا حقیقت طور دیگریست؛ به نام جهاد و مبارزه علیه خارجی ها، قتل عام مردم عادی، خصوصا پشتون های خود مان جریان دارد.
هزاران خاطرۀ تلخی که دل و ضمیرم را میازارند؛ هنوز در ذهن من زنده اند، اگر مرا به قتل نرسانند، که تمام آن خاطرات را یک به یک به شما بیان خواهم کرد، اما اگر مرا نیز کشتند، خدایم مغفرت کند. در صورتیکه کسی جان مرا تضمین کند، و توان نجات مرا از چنگال طالبان وحشی داشته باشد، با من تماس بگیرد. آدرس ایمیلم این است.......
من این چند سطر را نیز با کمک یکی از دوستان و در کمیپوتر او نوشتم، خودم کمپیوتر در اختیار ندارم. خدا به اونیز اجر نصیب فرماید.
طالب علمی که قبلا نیت جهاد داشتم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  89/06/13ساعت 21:58  توسط صابرحسینی  | 

عکس:هندوانه خوردن یک رئیس جمهور



این عکس دمیتری مدودف رییس جمهوری روسیه که در حال خوردن هندوانه در مزرعه ای در روسیه است در دو روز گذشته بازتاب فراوانی در رسانه های روسیه و غرب داشته است

+ نوشته شده در  89/06/13ساعت 20:52  توسط   |